****بی آسمان ، پرنده خياليست****

 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦
 

٨٣ تا ٨٩

زیاده نه ؟


 
comment نظرات ()
 
 
شب
نویسنده : ..... - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧
 

ازون شباست

که باید فقط بگذره

فقط

بگذره

 


 
comment نظرات ()
 
 
بعد از مدتها
نویسنده : ..... - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
 

عاشق اینجام

کاری به خاطرات ندارم

اما من عاشق یک شب مهتابمم

 


 
comment نظرات ()
 
 
يه شب مهتاب
نویسنده : ..... - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۸
 
من

 پری کوچک غمگينی را می شناسم

 که در اقيانوسی مسکن دارد ...

و دلش را در نی لبک چوبینی می نوازد آرام آرام...

 پری کوچک غمگينی که شب از يک بوسه می ميرد ...

 و سحرگاه از بوسه بيدار می شود...


 
comment نظرات ()
 
 
صبوحی
نویسنده : ..... - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٥
 

به پرواز
شك كرده بودم
به هنگامي كه شانه هايم
از توان سنگين بال
خميده بود،
و در پاكبازي معصومانه گرگ وميش
شبكور گرسنه چشم حريص
بال مي زد.
به پرواز شك كرده بودم من.
***
سحرگاهان
سحر شيري رنگي ِنام بزرگ
در تجلي بود.

با مريمي كه مي شكفت گفتم«شوق ديدار خدايت هست؟»
بي كه به پاسخ آوائي بر آورد
خسته گي باز زادن را
به خوابي سنگين
فروشد
همچنان
كه تجلي ساحرانه نام بزرگ؛
و شك
بر شانه هاي خميده ام
جاي نشين ِسنگيني ِتوانمند
بالي شد
كه ديگر بارش
به پرواز
احساس نيازي
نبود/

شاملو

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۳
 

دلم برای اینجا

تنگ شده

کسی صدای منو میشنوه ؟!

من ه ن و ز  زنده م


 
comment نظرات ()
 
 
..منوتو
نویسنده : ..... - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱
 

رستنی‌ها کم نیست

من و تو کم بودیم،

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!

 گفتنی‌‌ها کم نیست،

من و تو کم گفتیم،

مثل هذیان دم مرگ،

از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

 دیدنی‌‌ها کم نیست،

من و تو کم دیدیم،

بی‌سبب از پاییز

جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.

 چیدنی‌ها کم نیست،

من و تو کم چیدیم،

وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،

بی‌سبب حتا پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.

 خواندنی‌‌ها کم نیست،

من و تو کم خواندیم،

من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد

با دهانی‌ بسته وا ماندیم

 من و تو کم بودیم،

من و تو اما در میدان‌ها

اینک اندازه‌ی ما می‌خوانیم!

ما به اندازه‌ی ما می‌بینیم!

ما به اندازه‌ی ما می‌چینیم!

ما به اندازه‌ی ما می‌گوییم!

ما به اندازه‌ی ما می‌روییم!

 من و تو

کم نه، که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!

من و تو

خم نه و درهم نه و کم هم نه، که می‌بايد با هم باشیم!

 من و تو حق داریم

در شب این جنبش نبض آدم باشیم!

من و تو حق داریم

که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم!

 گفتنی‌‌ها کم نیست!

 


 
comment نظرات ()
 
 
سقراط ...
نویسنده : ..... - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۸
 

 

 

سقراط

در دفاعیه خود راز دانایی خود را چنین معرفی میکرد

که او نسبت به نادانی خود آگاه است ....

ولی دیگران از نادانی خود بی خبرند .

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٧
 

می دانی ،

شروع همان لحظه تولد است و ... آغازش سرود اشک .

اما ، لحظه ای غفلت ... افق را دور می کند .

    دریا ... دریاست .

             هرطرف که بنگری ... برای خود سراب ساحلیست .

    و اگر خواب مانده باشی ... ناخدا هم که باشی ... « گم می شوی » .

       هم تو ... و هم راه ،

    و آن وقت ... هزار بیراهه تورا طعمه امواج حریص می کنند ،

    که مثل همیشه در کمین لحظه ای هستند تا بی گدار به آب بزنی

                                   همیشه لازم نیست دل به دریا زد !!

  شاید گاهی بهتر باشه ساحل نشین باشی و سکوت کنی ..

  .برای چشمهایت که بیشتر ببیند و گوشهایت که بیشتر بشنوند

           باید ... خدا را داشته باشی ...

                              -آنچنانی که شایسته است -

                   تا امیدی بیابی و

      دوباره پیدا شوی .

 

  خاک امید ...

  ساحل همیشه

  دستان پرنیاز

  راه همیشه دور

  و مقصدی که اگر حقیقتش را بیابی ... پر نور است .

 

  دریا و افق هایش ... طلوع و غروب هایش ...

             دیدن و شنیدن و سکوت .

  برای تو

           که چشمانت

                             چشمان عبوراست .

                            

                                                        ـ پرنده ـ

 

 

 فکر کنم بهترین آرزویی که میشه برای یه دوست داشت ... سعادت و سربلندی

  عيسی جان ... تولدت مبارک .

 

  اينم يادت باشه ... 

 

 هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد یا ندهد ،

 هنگامی که به پایان تلاشهایمان نزدیک می شویم

 هر کداممان باید حق آن را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم :

                   « من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام »

                                     ـ لويی پاستور ـ

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
اينا يعنی چی ؟
نویسنده : ..... - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٦
 

 

 دست و پا زدن تو گرداب گذشته ای که خوب یا بد ... گذشته

  ایستادن کنار یه دیوار ...... و التماس برای ذره ای حرکت ...

 تو روز روشن جلو چشماتو بگیری و بگی چون هرچی من میبینم سیاهه ... خوب پس الآن شبه

  خیال بافی های مبهمی که تنها فایدش افتادن تو برهوتیه که نه راهیش داره و نه راه پس

  گره انداختن میون واضحات ... حتی تلخ و غیرقابل تحمل

  بعد از عبور از دوربرگردون ... مسیرتو مثل قبل ادامه بدی که نتیجش تجسمیه از خطر ...     مرگ و ...نیستی

 یا تو یه چاه عمیق بیوفتی و در عوض فکری برای بالا رفتن ... عمیقش کنی

 در جواب اینکه چی شده و دردت چیه ؟ ... بگی ... هیچی ... نمیدونم ...

  اینا یعنی چی ؟

    معطل بودن تو زندگی ؟؟

    یا ... ؟

 

_ پرنده _

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
..... ؟
نویسنده : ..... - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۳٠
 

 

 

 

کجای دنيا مبهمه ؟

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٩
 

 

خطی از دلتنگی

گاه و بی گاه دلم را می لرزاند

خشک می شود تاب رسیدن بر پیشانی روزها .

اما هنوز هم مانده ... به بی نهایت ... هزار راه نرفته

 

از تو ... که هرچه بخواهی می دهی و می بری

که روزگار سیاه و سپید به انگشت اراده ات چرخان است

از تو ... امان می خواهم بر بی قراریم .

 

پرنده

 

Christ of the Abyss statue, Pennekamp SP, FL Giclee Print by Shirley Vanderbilt

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٩
 

 

   واژه روشنی نمی يابم ...

  تا ناله ی چشم هايم را رونق اين تيرگی ها باشد

  نه ...

  به خانه راهی نيست در کوره راه

.

                                           پرنده

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٢
 

 

هرکه رفت

پاره ای از دل مارا با خود برد

 

اما او که نرفته است

او که با ماست ....

از او بپرسيد که چه ميکند با دل ما

 

مجتبی معظمی

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٥
 

 

 

به کسی رای دهيد که به

حقوق و آزادی های مردم

وفادار است .

 

 بيش از هزار بار ... بانگ درای قافله آفتاب را

مشت درشت راهزن شب ... شکسته است !

از پشت ميله های قفس من به اين اميد

تنها به اين اميد ....

نفس ميکشم هنوز ...

کز عمق جان فرياد سر دهم ...

شب شکسته است !

فريدون مشيری .

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢۸
 

زيباترين چيزی که بر روی زمين شناخته ام

همان گرسنگی من است ...

که وفادار مانده به تمام آنچه در انتظارش بوده  ...

( آندره ژيد )

نميدانم امشب که خوابيدم ... چه خوابی می توانستن ببينم

که چون برخواستم همه آرزوهايم رنگ عطش داشتند

گويی آنگاه که خفته بودم ... خدا بود که آمد ...!

سکوتم را شکست و خنديد و رفت ... !

کام تلخ سکوت و انتظاری بی رضايت با هيچ شهدی شيرين نميشد ...

جز ... اويی که خواب ديدنش به تمام عمر می ارزد ...

حتی اگر آمده باشد تا انتظاری دوباره را نشان دهد .. !!

 

( پرنده )

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٩
 

 

 

من که آزادی شعارم بوده است ....

اينچنين در بند و زندان ...

خسته ام !

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٠
 

 

من گرفتار سنگينی سکوتی هستم که گويا قبل از هر فريادی لازم است

 

 

مشت ميکوبم بر در ...

پنجه ميسايم بر پنجره ها

من ... دچار خفقانم ... خفقان !!!!

من ... به تنگ آمده ام ... از همه چيز

بگذاريد هواری بزنم ... ــ آی !

با شما هستم .... !!

اين درهارا باز کنيد ...!!

من به دنبال فضايی ميگردم ...

لب بامی ... سر کوهی ... دل صحرايی .

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه !        

می خواهم فرياد بلندی بکشم ....

که صدايم به شماهم برسد

.............

من به فريادم ...همانند کسی ...

که نيازی به تنفس دارد ...

مشت ميکوبد بر در ....

پنجه ميسايد بر پنجره ها ....

محتاجم .

 ..............

من فريادم را سر خواهم داد ......

چاره درد مرا بايد اين داد کند ...

از شما خفته چند ...

چه کسی می آيد با من فرياد کند ...

چه کسی می آيد ؟

 

ــــ مشيری ــــ

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٥
 

 

ــ برای ميلادم ــ

 

آمدن و ماندنی ناخواسته ...

شايد ... اما تنها .... به خواست او ...

« مرا ... تبار خونی گلها ... به زيستن متعهد کردست »

برای چشمهايم که سياهی ميروند ميخوانم ...

يکقدم مانده ...

تا ثانيه ها باز ايستند ...

برای زنده نبودن ...

يا

زنده در زندان نبودن ...

برای رهايی اما ...

من تنها دو چشم ميخواهم ...

برای گريستن....

يکقدم مانده تا رهايی.

........................

( پرنده )

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳٠
 

سحر با باد ميگفتم حديث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کليد گنج مقصود است

بدين راه و روش می رو که با دلدار پيوندی

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گويد باز

ورای حد تقرير است شرح آرزومندی

*******

وقتی حتی تو خلوت خودت هم با چشمای پر اشک سکوت می کنی ...

و آخرش ... سرت رو ميکنی به آسمون و بغضت ميترکه و ميگی :

خداجونم ... شـــــــکرت .

اگه دادی ... شکر

اگه ندادی ... شکر .

دعای صبح و آه شب کليد گنج مقصود است

*********

بعضی وقتا بايد سکوت کنی ...

تو سکوت راه بری ...

تو سکوت ...

ســکوت.

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٩
 

 

  ره سپردن در سياهی رو به سوی روشنی

ــ زيباست ــ

 

من ... در تأمل خاک

ميان رستن و رهايی ...

به دنبال خويشتن گمشده ام هستم .

کاش ... چشمهايم باور کنند ...

بهـــــــــار ... فصل کوچ است .

فصل آغاز و رهاييســــت.

بهـــــــــار ... در سرانگشتان درختان ...

... حرف تازه ای دارد ...

برای من ... برای تو ... برای مــا

 ـ پرنده ـ

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٤
 

 

خاکی که به چشم ميرود ...

خوابی که از سر ميرود ...

اشکی که بی فرود ... ناشکفته ... خشک می شود .

بغضی که بی صدا ميميرد ...

تاول تنهايی ... به پايی خسته .

و سری که بی سايبان است ...

و منی که ... عابرم.

 

گاه ... بايد راه را پياده پيمود ...

تا ... آسان شدن را آموخت .

 

گاه ... بايد ... در سکوت ... ساخته شد .

در سکوتی که تنها ... صدای رفتن به گوش ميرسد ...

صدای عبور ... صدای يک هميشه عابر ...

هميشه عابری عاشق .

 

 تو ... تنها دو چشم می خواهی ...

که برايت سخن گويد ...

از انتهای راه ...

و تو بخوانی و ... بدانی که بايد بروی ...

نه نااميد شوی ... و نه خسته ...

تو ... عابری ...

و راه را با پيمودنش می شناسی ...

و می دانی که ...

باز بايد رفت .

 

( پرنده )

 ...............


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٥
 

 

   دور يا نزديک ...

                        راهش توانی خواند ...

   هرچه را آغاز و پايانی است ...

                         حتی هرچه را آغاز و پايانی نيست ...

 

   زندگی ... راهيست .

                  از به دنيا آمدن تا مرگ .... !!!!

   شايد مرگ هم راهيست ...

   راه ها را کوه ها و دره هايی هست .

   اما .... هيچ نزهتگاه دشتی نيست ...

   هيچ رهرو را مجال سير و گشتی نيست ...

   هيچ راه بازگشتی نيست ٬!

   بی کران تا بی کران ... امواج خاموش زمان جاريست ....

   زير پای رهروان ٬ خوناب جان جاريست !

  

  آه .٬٬٬

   ای که تن فرسودی و هرگز نياسودی ....

   هيچ آيا يک قدم ... ديگر توانی راند ؟ ؟‌‌

   هيچ آيا يک نفس ديگر توانی راند ... ؟؟؟؟

  

   نيمه راهی طی شد ... اما ... نيمه جانی هست .

   باز بايد رفت .... تا در تن توانی هست .

   باز بايد رفت ...

  

   راه باريک و افق تاريک ...

   دور يا نزديک ...

   باز بايد رفت .

 

  ــ فريدون مشيری ــ

  

  

  


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱
 

 

سیصد و شصت و پنج شب ...

امضاء ...

هزار و سيصد و هشتاد و سه ...

بر واپسين سطر آرزوها ...

و اکنون ...

« پايان »

 

( پرنده )

****************

الهی ...

مرا نعمت دادی ... شکر نکردم .

بلا دادی ... صبر نکردم .

بدان که شکر نکردم نعمت از من نگرفتی ...

و بدان که صبر نکردم بلا بر من نائل نگردانيدی ...

الهی ...

« از تو چه آيد جز کَرم »

*********************************

خوبی و بدی روزها ...

تلخی و شيرينی هايشان ...

برد و باخت ...

امسال و پارسال و ... هميشه بوده و هست .

اما ...

اما ... ما هميشه نيستيم ...

و تا بودنمان ...

بايد هستن خود را بسازيم ...

و يادمون باشه :

زندگی تو مسير بودن ...

واسه هيچ کس از حرکت باز نمی ايسته ...

پس تا فرصت هست ...

خوب فکر کنيم ...

 « برای خوب بودن .»

************************

«  زندگی ... زيباست .

زندگی آتشگهی ديرينه پابرجاست

گر بيفروزيش ... شعلش در هر کران پيداست

ورنه ... خاموش است و خاموشی گناه ماست »

 

*********

سرسبزترين بهار تقديم تو باد ...

آوای خوش هَزار تقديم تو باد ...

گويند که لحظه ايست روييدن عشق ...

آن لحظه هزار بار تقديم تو باد ...

 

***********************

اينم واسه دلم ...

التماس به خدا شجاعت است

......

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٤
 

 

پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه


بهار آمده است


و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . "

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 « پرنده »

 

پرنده ... تنها بود .

پرنده ... راه را می دانست ...

اما ... در بيراهه بود .

چرا در شب سرد برفی

کسی برای پرنده ...

پنجره را نگشود .

؟؟؟؟؟؟؟؟

( پرنده )

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 « پرنده فقط یک پرنده بود »

 

پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . "


پرنده از ایوان
پرید ، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری میپرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه میکرد


پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود

ـ فروغ ـ


 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۸
 

 

 « تاراج »

 

دل گرفته ترين ابر .... در آسمان سکوت ... بی وقفه می باريد.

نغزه های پاک و لطيفش را بر بسترخواب آلوده بی حيات ...

بی مزد و منت .... عرضه ميکرد.

 

پرنده ... تنها بود ...

آسمان دلش هم ابری ...

غروب روزها ... ابرناک و مبهم ... به سياهی شب می رسيد.

و همهمه ی هزاردستان ... در کوچه های خفته شب زده ...

آرامش را از دل بی قرار می ربود ... 

 ....  شايد زخمی ديگر بر تاول تنهايی ....

 

سياهی و غبار ... بال های سپيدم را پنهان کرده بود .

نای پريدن را بی رحمانه از دل می دزديد ...

آنقدر سياه بودند که آسمان هم آنها را نميشناخت .

 

آن شب ... باران هم نامهربان بود ...

اما ... چرا ؟

هم نشين دلواپسی هايم در من بی تفاوت می نگريست ...

باران ... نامهربان .... صورت خستگی هايم را می سوزاند .

و بر تن بی رمق آرزوهايم سيلی می زد ...

چشمان عبورم .... در سيل بی وقفه اش .... تنهای تنها بودند .

گويی ... زاريم را نميشنيد ...

التماس و لابه ام را نمی ديد ...

غربت و دلتنگيم را به هيچ می پنداشت ...

و مرا به حکم اين طوفان ...

بی بال و پر ميکرد .

 

مجازاتی تلخ تر از درد تنهايی در انتظارم بود ...

پرنده را بی بال و پر می خواست .

 

کنون ...

غروبی ديگر است ...

بی روزنی در دل سياه آسمان ...

و ابر تنهايی من ...

در تاراج سرکش باد بی محبت ...

لگد مال و آشفته ...

مــــــــــــــــــی بارد .

 

پرنده ....

اما .... هنوز .... !!!!!!!!!!!!

 

( پرنده ) 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۳
 

 

«گويند سنگ لعل شود در مقام صبر»

 

         نقطه ...

        سر خط ...

        پرنده ... پرواز را فراموش مکن !!!!!

        روزگار را که ميبينی ...

                     ناگزير از گريز ...

                                   از دستان ماست .

      در گذار اين لحظه ها ...

                                 جاری شو ...

      که مرداب ...

                 آرزوهايت را به کام خود نکِشد .

     پرنده ...

                 «  پرواز را به خاطر بسپار »

 

                              ( پرنده )

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٢
 

 

امتحان نهايی دين ... دينداری نيست !!!

محبت است .

در زندگی به پس که مينگريد . ميبينيد ...

لحظه های خطير ...

لحظه هايی که به راستی زندگی کرده ايد ...

لحظه هايی هستند که

با عشق و محبت

دست به کاری زده ايد .

 

اين چند خط ...گوشه ای از اين کتابه :

از دولت عشق

نويسنده : کاترين پاندر

مترجم : گيتی خوشدل

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

مرکز پخش : ۸۷۲۲۶۶۵

 

شايد خوندنش به يک ساعت هم نکشه ...

اما ...

اثراتش ... موندنيه .

نکات و جمله های کاملا کاربردی ...

و

دلگرم کننده .

تو هر فصلی از زندگی که هستيد ...

ميتونه کمکتون کنه .

به خوندنش ميرزه ....

 

عشق از آن رو در دل شما به وديعه گذاشته نشده

که همانجا بماند .

مادامی که عشق را به ديگران نبخشاييد ...

عشق نيست .

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٠
 

 

رويايت را ...

با دستانم پاره پاره کردم .

تلی سياه ماند ... از خيال بافی های قلمی بارانی .

سرم را روی کاغذ پاره ها گذاشتم ...

خواب ... چشمان خسته ام را به کام خود کشيد .

در خواب ... ديدم :

همه را به باد سپرده ام

پنجره باز بود و صورت من ... خيس و باران خورده .

 

حرير پرده ... بر صورتم بوسه می زد

و باد ... گيسوان پريشانم را آشفته تر

چشمانم را که گشودم ...

تو و رويايت را به دست باد ديدم ...

پنجره ... باز بود

و صورت من ... خيس و باران شسته .

باد آورده را ... باد ... خواهد برد .

 

 فردا اگر به سراغت آمدم ...

تو را همين جا ... روی زمين ... می خواهم .

نه در خيال آسمان .

( پرنده )

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٩
 

 

بازهم ... شبی سپری شد .... روی جاده نمناک  

    طلوع و غروب را ديده ای ؟؟؟؟؟؟؟؟

    هيچ گاه به هم نميرسند .......

    تو ...

    با سکوتت ... 

    طلوع آرزوهايم را .... غروب کردی .

    اما ....

    مپندار که رويای پرواز را فراموش ميکنم .

    امروزم را سوزاندی ....

    اما ...

    فردا ... روز ديگری است .

    با طلوعی دوباره .

    فردا .... امروز را ... به ديروز خواهم سپرد .

    و دوباره و دوباره ... پرواز را زمزمه خواهم کرد .

    شايد ... ديگر ... عشقی قائم به ذات ... در درونم ... نجوشد

    اما ...

    بی تو هم ... ميتوانم ... عاشقانه .... کوچ کنم .

ـ( پرنده )

 ****************************

به تو گفتم ...

با من که باشی ...

شاديم را ...پيشکشت ميکنم ...

و غمت را ... شادی ديدگانم .

گفتم ...

با من بمان ...

دردت را به جان ميخرم .

غزلی ميسازم

از همان غم ... که به دل جا دادم .

پر شکوه و زيبا

غزلم ... برگ سبزی تحفه

لای اين شب بوها ...

ارمغان آورم و خنده ات را بينم

اما ......

اما ..................

تو نماندی ...

غمت ليک ...

به جان مانده هنوز ...

غزلم سوخته و

ديده ام حيران و

قلمم بارانی .

( پرنده )

***************************

ميخواستم ... همه اونچه تو اين چند ماه

ساکت و خاموش گوشه قلبم افتاده بود

داد بزنم .

اما .... نه ...

راز ... هميشه رازه .

بازم سکوت ميکنم .

چون ... از اول تا آخرش ...

به اختيار خودم بود . و . بس .

پس ... نه گله ای هست ... و نه ملالی.

************************************

خدای خوبم ...

فقط اينو ميدونم که تو صدامو ميشنوی ...

ازت گله ای ندارم ...

چون ميدونم ...

بد و خوب روزگار 

با دستای خود ما ساخته ميشه ...

 دل به دريا زدن ... با ... بيگدار به آب زدن فرق داره

من ... کاری رو که بايد ميکردم ... نکردم ...

پس ... انتظاری هم ندارم که .....

............................................

بايد يه مدتی ... روزهای عقب افتاده رو

جبران کنم .

تو ...

هميشه ... خدای مهربون من هستی ...

من ... بازم از تو ميخوام .

*****************************

 

***********************

برای عشق و عاشقی .....

خيلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

زود بود .

( پرنده )

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۸
 

 

 ....  

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱
 

 

   تو نميدانی ...

دلی که شعله ور از آتش است و عشق

خواهد گداخت ... سايه ها و سياهی را

 

بيهوده مرا به مسلخ سرما کشانده ای

آسوده ام ...

  که سرما

خواهد گداخت

در اين شعله ور ز عشق .

 

پرنده آسمون تو .

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱
 

 

دست از طلب ندارم تا کام من بر آيد .

يا تن رسد به  جانان ... يا جان زتن درآيد .

 

می خوانم تو را ... به نام خون خدا

درود بر تو ... ای پاک ترين معبود عشق

که جرعه جرعه و بی پروا سرکشيدی ... می ناب عاشقی را

آينه آزادگی و شهامت

آزاد زيستی و آزادانه پر گشودی

قلمم جسور و بی باک .. از تو می خواند

به نامت که ميرسد ... می بارد .

ميبارد و ميشويد ...

حقارت و کوچکی خودرا

و من را

و تن را .

سلام بر تو ...

که بی تو

بی نامست هنگامه بی نامی ها

و با تو

نفس نفس

شور است و شوق

خلوتکده بی نام ترين ها ...

آنگاه که سر به آسمان بلند کردی

و ندا دادی :

الهی ... رضا برضاک

و تسليما لاوامرک

گوشهاشان و گوشهامان پر بوده از خواب جهالت

و چشمهامان و چشمهاشان ... کوری شور

و قلبهامان و قلبهاشان .... سنگ تر از سنگ.

امروز نه ...

هر روز آن توست

معبود عشق

هر روز بنده نوازی می کند

هر روز روزنی ميگشايد ... تا نور باران کند

دل دلتنگی را که آرزويش بی تابيست

هر روز که

دلی هست و صاحب دلی بی قرار .

حال خوشم ... از قرار توست

در آسمانی که رويای رسيدنم است ... در اوج لحظه ها

حسين ...

عطش و تاب و تبت ... به پريدن و پرواز

هر عاشق و خسته در راه مانده ای را سيراب می کند ...

دلم ... هوای بوی سيب سرخ عشق دارد ...

با تو ...

 ميتوان عاشق شد

خنديد

و

رفت .

 

پرنده آسمون تو .

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٧
 

 

  از حادثه لرزند به خود کاخ نشينان  

  ما خانه به دوشان غم سيلاب نداريم

 

نه تو ميمانی    نه اندوه    و نه هيچ يک از مردم اين آبادی

 

  کار هر شبمه .

  قبل از اينکه چشمامو به سياهی ها ببندم ..

  .تا شايد تو يه دنيای ديگه

  بتونم دنبال ناديدنی ها باشم ... يا لااقل ... اون سياهی .

.. رنگ پر پرستوی عشق باشه

  که اون وقت ... ميشه رنگ عشق

  يه نفس عميق ... بدش همش رو حواله پنجره می کنم ...

  يه صورت ... قد صورت خودم ...

  دو تا چشم ... يه دهن ... يه بينی ... نه ... شايدم سه تا چشم ...

  چشممو ميبندم و باز ميکنم ...

  رفتن ... همشون رفتن ... اون چشما ...

  بذار دوباره امتحان کنم .... به نفس عميق ...

  نه ... نشد ... دوباره رفتن ....

  شايد بايد التماسشون کنم ... که تنهام نگذارن ...

 تا غروبها  دوتايی به اون پرنده که ميون قرص خورشيد نگين شده 

   خيره بشيم

  من از دريچه چشمای تو .. و  ... تو هم ...

  بعدش بگيم ... آخی ... طفلکی ... چه تنهاست ...

  اما ... من تورو دارم و توهم ... منو ....

  من يه سايه ..... توهم يه غبار

  بازم خوبه ... از تنهايی بهتره ...

  اما نه ... فايده نداره ... بازم رفتی ....و ...

  ميدونم ... اين ديوار ها هم ميدونن ...

  ردپای تنهاييمو رو نقطه نقطشون نقش زدم

  باهاشون حرف زدم ... براشون قصه گفتم ...

  خنديدم و گريه کردم

  تو هم نمون ... اصلا کی مونده که تو بمونی؟

  تو هم برو ...

  حالا بازم تنهام ...

   چه شوکران شيرينی

  نه تو ميمانی    نه اندوه     و نه هيچ يک از مردم اين آبادی

 

   ميخندم ...از ته دل ... اول به تو ...

   و بعد ... به خودم ...

  که دوباره ... دستمو دراز کردم ...

  واسه گدايی محبت .

  نه ... اينطوری نميشه ...

  بايد بال و پرم رو تکون بدم ...

  دوباره پر گرد و غبار شده ...

  سنگين شده .... خستم ميکنه ...

  واسه من که ميخوام قد دلم پر بگيرم ... خيلی سنگينه .

  سرم رو از پنجره چرخوندم

  رو ديوار نوشته :

بدان که بزرگی .... و بزرگی تو از خداست

  حالا ... شايد وقتشه دوباره نم نمه بارون ....

  آروم شدم ... آروم

  خاموش شد اون زبانه های سرکش بی تابی

  به همين سادگی

  اينو که بالای سرم زدم ... هر شب ميخونم

  تا تنهاييم پر بشه ازيه عشق ...

  و آروم بشه ...    دل دلتنگه آرزوهام /

  التماس به خدا شجاعت است

اگر بر آورده شود حاجت است

اگر بر آورده نشود حکمت است

 

  چشمامو بستم ...

                شايد دمی آسوده شوم زين سراب سرد

               شايد که قلب سوخته ام .... آرام تر شود

 *************************

 

  ای آنکه تو طالب خدايی به خودآ

از خود بطلب کز تو جدا نيست خدا

اول به خودآ .. گر به خودآيی بخدا

اقرار نمايی به خدايی خدا

 

 همه ما يه جورايی داريم امتحان ميشيم ...

 و اگه تو زندگی هدف رو شناخته باشيم ... و بهش ايمان داشته باشيم ... نه از طولانی بودن راه خسته ميشيم و نه از شکست ها ... که همون شکست ها ميشن تجربه ... و اين بهترين نشانی برای شناختن راه از بيراهه هاست . سختی ها و مشکلات هميشه هست ... هر روز به رنگ تازه و برای هر کس يه شکلی داره ... گاهی ما خودمون مقصر اصلی در پيدا شدن مشکلات هستيم ... و گاهی هم .. نه ... عکس العمل رفتارهای پيرامون گريبان مارو هم ميگيره ...در هر حال ... خيلی فرقی نميکنه ... مهم اينه که بتونيم راه  حل مناسب پيدا کنيم ... و فرض رو بر اين بگذاريم که مقصر اصلی خودمون هستيم .اين روزها فرصت خوبيه که به خودمون فکر کنيم ... از کجا اومديم ... برای چی ... اصلا هدفچيه ... کجاست ... و ... به آرزوهامون ... به داشته ها و نداشته هامون ... راه ها و بيراهه ها .و از همه مهمتر ... به خوايی که داشته همه ماست .اويی که هيچ وقت تنهامون نميذاره ... مگه اينکه خودمون فراموشش کنيم ... ازش صبر بخوايم ... و اينکه کمکمون کنه که دلتنگی هامون رو مرهم بگذاريم .و تنها دستای گرم و مهربون او دستگيرمون باشه ... خدايی که اگه بشناسيمش ... همه چی داريم ... او راست و حقيقت همه خواسته های مارو ميدونه ... پس چه بهتر که از خودش بخوايم ... نه خودمون رو محدود کنيم ... و نه آرزوهامون رو ... بگذاريم اونچه مارو به لذت واقعی ميرسونه بهمون بده . شايد ما خيلی چيزها بخوايم ... که به هيچ عنوان صلاحمون نيست ... شايد بايد خدا رو شکر کنيم که هر چی می خوايم بهمون نميده .  ما که بلديم دستمون رو جلوی بنده هاش دراز کنيم ... چرا از او که صاحب همه ماست نميخوايم ... /// برای يکبار هم که شده ... حقيقتا صداش کنيم ...و ازش کمک بخوايم ... /// هرچه ميتونيم بايد خوب باشيم ... خوب ببينيم ... و .... /// اگر نميتوانی شاهراه باشی ... کوره راه باش . اگر نميتوانی خورشيد باشی ... ستاره باش . با بردن و باختن اندازه ات نميگيرند ....هر چه هستی بهترينش باش . ما ميتونيم به هم کمک کنيم ... هر کدوممون تجربه هايی داريم که ارزشمندن .... هر کدوممون راه هايی رو رفتيم و بيراهه هايی رو شناختيم ... پس ... ميتونيم به هم کمک کنيم ... و يار و ياور هم باشيم . خلاصه ... بياين برای هم دعا کنيم ... برای لحظه های دلتنگی و بی قراری ... التماس دعا ... آرزومند آرزوهايتان ... پرنده

 

طاقت من

طاقت دل

طاقت سنگ است .

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٦
 

 

گذر نامه انسان

 

    نام : انسان

                نام خانوادگی : آدميزاد

                                        نام پدر : آدم

   نام مادر : حوا

                         لقب : اشرف مخلوقات

  نژاد : خاکی

                         صادره از: سراچه دنيا

       مقصد : سرای آخرت

                              ساعت پرواز : نا معلوم

 مکان پرواز : نامعلوم

     حضور در فرودگاه : لحظه ای قبل از پرواز

 

 وسايل لازم :

 دو متر پارچه سفيد  عمل نيک  علم مفيد  دعای اولاد صالح

 اضافه بار مجاز : عمل صالح کاملا مجاز است .

 توصيه های ايمنی : اجرای دقيق آموزه های کتاب و سنت پيامبر 

 برای کسب اطلاعات بيشتر به قرآن و سنت پيامبر مراجعه کنيد .

 تماس و مشاوره

 بصورت شبانه روزی ... رايگان ... و بدون وقت قبلی ميباشد.

 در صورتی که با مشکل مواجه شديد

با شماره های زير تماس بگيريد

 آيه ۱۸۶ سوره بقره ـــ آيه ۴۵ سوره نسا ـــ آيه ۱۲۹ سوره توبه

 آيه ۵۵ سوره اعراف ـــ آيه ۳ و ۲ سوره طلاق .

**************************

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٦
 

 

طاقت من

 

طاقت  دل

 

طاقت سنگ است ...

 

پرنده آسمون تو

 ***********************

 

ای مردم ؛

 خداوند متعال بندگان را

 فقط به اين منظور خلق کرده

که نسبت به او معرفت و شناخت پيدا کنند .

پس هنگامی که او را شناختند

عبادت و بندگی اورا به جا می آورند

و هنگامی که بندگی او کردند ...

به واسطه بندگی ...

از عبوديت غير خدا  بی نياز می شوند .

حسين بن علی (ع)

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٤
 

 

 

فعلا وبلاگ دست خودمه

 

گرچه هنوزم باورم نميشه

در هر حال

خدا رو شکر

*************************

*‌‌*** مردم ... بنده دنيايند

دين را تا آنجا ميخواهند که کار

دنيا را با آن سر و صورت بدهند ...

چون روز امتحان پيش آيد ...

دين داران اندکند ****

حسين بن علی (ع)

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٩
 

ناليدی و تقدير همان است که بودست

آن حلقهء زنجير همان است که بودست

نوميد مشو ..... ناله کشيدن دگر آموز

***************

صدای سکوت را به خوبی می شنوم

سکوت  و  سکوت  و  سکوت

 

گذشت آن زمان که زمزمه لحظه های تلخ خود فريبی

<< خسته ام گردون گردان خسته ام >> بود .

 گذشت آن زمان که دست در دستان هيچ ... راه هيچ می پيمودم .

گذشت آن زمان که شوکران جهالت را جرعه جرعه سر ميکشيدم .

گذشت آن زمان که بر سادگيم خنديدن ... و تنهايم گذاشتند ...

و بی تجربگی را دليل به قفس انداختن روح کوچکم .

گفتند : .... هنوز مانده تا راه از بيراهه تشخيص دهی ....

آری ... گذشت آن زمان که ؛

 نه پايی برای رفتن بود و نه جايی برای ماندن .

 

اکنون ... من ... اينجايم  

در اکنون خويش

سکوت خواهم کرد تا قلبم هم سکوت کند بر تباهی که بر من گذشته

خيالی نيست ...

شايد هم خيالی جز بی خيالی نباشد !!!!!!!

اگر سکوت نکنم .. روزگار بازهم به من خواهد خنديد

و من ... همان رسوای بی نشان پوچی ها خواهم شد .

 

سکوت می کنم ...

تا عادت کنم آنچه گذشته ..... گذشته

تلخ يا شيرين .... فرقی نميکند

شيرينيش هم گذشته ... و تنها خاطره ای شايد باقی .

پس بگذار آرام بمانم ...

اکنون که اکنون است !!!!!

نه ديروز ... و نه فردا :::::

هيچ يک را در آغوش نخواهم گرفت

چون نخواهند شنيد

بیتابی های قلب بیتابم را

 

همين اکنون .... می خواهم زنده باشم

نه مرده ای در نهايتی که از من گريخته

ونه رويايی در فردايی که هنوز نيامده !!!!

اکنون می توانم ماندن را تجربه کنم

 پس بگذار هرکه هرچه می خواهد بگويد

<< خنديدنم را سبک شمارند

غرورم را تکبر

عشقم را جنونی از سر هوس

و سکوتم را ديوانگی >>

 من از اينها گذشته ام

چون ... ميدانم اينها هم به گذشته می پيوندند

و اگر اينچنين نينديشم ...

آنروز که صفحه های تقويم خاک خرده قلبم ...

تنها جنجال با هيچ را نشان دهد .. !!!!

من چه توانم گفت ...  به ملامت گويان زندگيم ؟؟؟؟؟

 

پس خيال من  ...  آسوده از خيالشان

تکيه گاه من مامن امن بزرگيست که

وحدانيتش کافيست برای خاموشی اين التهاب

همو که در خاک حقير دميده تا من ... من شده ام  !!!!!!

چه کس جز او دلسوز حقيقی است ؟؟؟

چه کس جز او از فردای نيامده خبر دارد ؟؟؟؟

به چه کس می توان اعتماد کرد جز او ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

<< تنها مرا به حال خود رها مکن >>

همين کافيست ...

تا عدالتت را همنشين قلبم کرده باشی

تا قصه ام به سلامت به پايان رسد !!!!!

 

گرچه اکنون هم بر من سخت بگذرد ...

شايدفزونی درد و رنجم  زين سبب باشد که ....

می خواهی در جمع ناهمگون پيرامونم ... حل نشوم .

و آنچه من را ميازارد ....

تلنگری بر خفتگی چشمان عبورم !!!!!

شايد اين همان عدالت توست که لحظه به لحظه ميازماييم

و خويشتن فراموش شده ام را ياد آور می شوی !!!!

 

به تو شک نخواهم کرد ...

 باز هم التماست خواهم کرد ... تا تنها رهايم مکنی .

بازهم زاری و شکوه اين تنهاترين را در آغوش تو زمزمه خواهم کرد

 

 اگر از آسمانم مصيبت ببارد !!!!

خيالی نيست ...

من ... مثل باران خواهم باريد بر تنهايی خويش

تا ببينند که می شود ...

ساده ديد ... ساده خواند ... ساده بود ... و زيست

شايد تنها خيال چشمان من آسمان را آبی می بيند

و يا اراده ام مرا به سپيد ديدن هميشگی ....

ستاره های آسمان وادار می کند .!!!!!

که البته ... گويی چنين است ...

<< من می خواهم اينگونه ببينم >>

گرنه .... دستان پليد نامردمی ها ...

آسمان آبی روزها و

ستاره های درخشان شبهايمان را پوشانده ...

اما

باز هم خيالی نيست ...

باز سکوت خواهم کرد ... اين تلخ ديدنی ها را !!!

و تنها ... عشق را زمزمه خواهم کرد

و آنرا طلب هواهم کرد ...

برای آنانکه ميشناسندش .!!!!

<< اين آرزوی من است >>

 

من ...

اکنون زنده ام

و قدمهايم ...

ثابت خواهند کرد که زنده ام

<< زنده ام ... و عاشق >>

 

پرنده آسمون تو

***************

دم چيست ؟

پيام است ... شنيدی ؟

نشنيدی !!!!!!!!!!

ديدن دگر آموز

و

نديدن دگر آموز

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱۸
 

 

ناليدی و تقدير همان است که بودست

آن حلقه زنجير همان است که بودست

نوميد مشو

ناله کشيدن دگر آموز

 

اقبال

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ..... - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٧
 

 

دلتنگی های دستان سردم

 

   بعضی وقتها ... دلم ميشه مثل برفای يخ زده رو شاخه درختها

   اونقدر سرد که ديگه صداشو نميشنوم

   انگار که هرچی هياهو بوده ... تموم شده ... !!!!!

   چشمام رو  که می بندم ...

   ياد اون روزهايی ميوفتم که خيلی دور نيستن ...

   اون روزهايی که ميون سفيديه برفها می دويدم ...

   و وقتی بی پروا و بدون ترس اينطرف و اون طرف می رفتم ...

   همه تشويقم می کردن ....!!!!  

 به رفتن و نترسيدن

   تازه .... وقتی ميوفتادم زمين ...

    وقتی دستای کوچولوم از سرما سرخ ميشدن ...

   و وقتی دلم می خواست بلند بلند گريه کنم ...

    يکی ميومد و دستامو ميون دستای گرمش ميگذاشت ...

    دستامو می بوسيد و  می گفت :

چيزی نشده ...

داشتی بازی ميکردی ...

داشتی ياد می گرفتی که چه جوری بايد بدوی ...

گريه نکن عزيزم ...

بلند شو

بلند شو بازم برو

نترسی ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ما اینجاييم ..

  و من ... ميرفتم ... و دوباره  :::::

  

   اما         حالا ...

    حالا چه جوری بايد بگم ...

   من همون کوچولويی هستم که می خوام ياد بگيرم

    می خوام اينطرف و اونطرف برم ...

    می خوام نترسم ...

    چرا حالا وقتی می خورم زمين دستامو نميگيرين ...

    چرا حالا از بالا نگام می کنين ...

    چرا وقتی بغض ميکنم ... کسی نيست که دست رو صورتم بگذاره

    تا گرمای مهربونيش اشکامو شرمنده کنه ...

    مگه شما دلسوز نيستين ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    چرا کمکم نمی کنيد تا تجربه کنم زندگيو ...

    چرا همش نه .... همش نبايد .... همش نميشه ...؟؟؟؟؟؟؟؟

    چرا حالا تشويقم نميکنين که برم و نترسم ...

    شما از چی می ترسين ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    آره ... اين شما هستين که ميترسين ...

    من هنوزم همون کوچولو هستم که زمين می خوره ...

    همون که هنوزم داره بازی می کنه ...

    تو راهی که سرازيريش خيلی شديده ...

    و برگشت از اون .... خيلی سخت .

    چی شده ....

نميدونم ...

   فقط ميدونم ...

   دلم گاهی اوقات

   به اندازه اون برفای يخ زده ...

   سرد و خاموش و بی صدا ميشه

 

  اما  ...

  من بازم می دوم ...

  اگه بازم زمين بخورم ...  بلند ميشم !!!!!

  حتی اگه همون دستای سرخ سرمازده

  تکيه گاه پاهام باشه

  من از رو نميرم ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  اومدم که بمونم

  حتی ...

  بدون ..............

 

                                           پرنده آسمون تو

                                          تو يه روزه سرده برفی

 

 

 

 


 
comment نظرات ()